خرید بک لینک
یکشنبه باز اندوهگین، سرشار بیخوابی شدندر سوت و کور سایهها سرسام بیتابی و منسوهان جان اینجا و شوم آواز میخواند ز خوناز خشم میخارد گلو در زخم و خونابی کهنافسوس امیدی نیست از گلهای طاووسی تو راشیپور بیداری در این شبهای مهتابی زدنگاهی تو چون آهی که نیست آهنگ برگشتن در اوداغی پس از چندی دریغ از خنده نابی، دهنیکشنبه باز اندوهبار از باغ میبارد غبارچندم سیهپوشی کند برجای شادابی، چمن؟!در سردسیر عشق، من سر در سیاهی کردهامآن کردهای با من که دی با کرم شبتابی، لجنبا سایههایی سهمگین، بد بگذرد بد، نازنینتا گم کنم فردا چه دل در چاه و سردابی چه تنای یار اگر خشم است یا دشنام یا در جنگ یا ...از من ز بگسستن ز تو هرگز نمییابی سخنمن مرد جان برکندنم بر بخت سرسخت افکنمآموخت مرگآگاهیم: خود را به گردابی فکنگستاخم از خفتن خوشا خاموش در آغوش عشقاین عشق، خود خواب است و تو ما را ز بدخوابی مکنشیواست سوگندم که کس شیون نیندازد به راهپشتم که روشن میشود صد شمع سیمابیلگنگر ناگزیر از هر دری در سوگم افتادت گذرتو رنگ گیسو جان من جز سبز مردابی مزنمهر 1402

برچسب: نویسنده: نیکان موسوی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1402 ساعت: 12:07

صفحه بندی